نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

هر کس که بر سرش زده با عشق سر کند باید هواى داشتن دردسر کند باید هر آنکسى که پى وصل میرود تا مرز سوختن بتواند خطر کند از دست این فراق مجال فرار نیست سوگند خورده است مرا خونجگر کند بگو آقا جان باشد به التماس دل ما محل نده پس لااقل بگو چه خاکی بر سر کنم متی ترانا و نراک عمرمون داره تموم میشه حسرت خورم از گریهو حسرت خورم بر دیدهو بر گریه عمرم گر پیشتر از آمدنت جان بسپارم حیف عزیزی که منت یار بخوانم لیکن چه کنم جز تو یاری ندارم اصلا چگونه شمع در این گوشه اتاق شب را بدون صحبت پروانه سرکند دیدی که خون ناحق پروانه شمع را چندان امان نداد که شب را سحرکند افتادهاند در بغل هم دو سوخته دیگر کسى نمانده کسى را خبرکند محرابِ ابروان بنما تا سحرگهی دستِ دعا برآرم و در گردن آرمت با آنکه ذره را به نظر آفتاب کرد باد صبا بگو به ماهم نظر کند یا صاحب الزمان(۴) این بارگاه قدس که از عرش برتراست آرامگاه دختر موسی بن جعفر است جانم فدای گنبد زردش که سالهاست خورشید از تشعشع نورش، منّور است بر شانههای گرم حرم تکیه کرده مست این دو مناره که به بلندای محشر است در چشم ما، زمرّد و درّ و عقیق و لعل گر چه رواقها همه از سنگ مرمر است جایی که شهر قم، حرم آل فاطمهست تولیّتش به عهدهی او تا به محشر است عطر مزار گم شده را پخش میکند قبری که عکس واضحی از قبر مادر است از اشتیاق آمدنش سمت شهر طوس فهمیدهام امام رضا، جان خواهر است گفت بردم پناه هر چه به دیوار بیشتر او پیشتر رسید و رَهَم بیشتر گرفت وای مادرم(۴) مثل برادرش شده، یعنی که پلکهاش زخمی ز فرط گریه بر آقای بی سر است با گریه خو گرفته کنارش دو چشم ما جایی که اشک دیدهی او روضه پرور است خیلی شبیه حال رباب است حال او از بس به یاد خشکی لبهای اصغر است زهر جفا چهها که نکرده است با دلش در این دقایقی که نفسهای آخر است هر چند داغ دیده و هجران کشیده، باز شکر خدا که روی سرش، دست مَعجر است حسیبیییین آقا یک لحظه رو به جانب گودال کن ببین زینب هنوز خیره به رگهای حنجر است شلاّق و کعب نیزه و سیلی به یک طرف زخم زبان شمر ز هر چیز بدتر است زینب آقای خراسان تویی تاج سرِ مردم ایران تویی گُل به سر و روی تو از بام؛ ریخت بر جگرم شعله غمِ شام؛ ریخت زینبِ قم، تاجِ سرِ قافله تو نشدی همسفرِ حرمله زینبِ قم، پیش دو چشم ِ ترت دست نخورده به مویِ دلبرت زینبِ قم، دختِ علی پیر شد گوشی گودال؛ زمین گیر شد زینبِ قم، رأسِ جدا دیدهای؟! زینبِ قم، رأسِ جدا دیدهای؟ نیزه به حلقومِ رضا دیدهای؟ زینبِ قم، دستِ تو دیده طناب؟ راهِ تو افتاده به بزمِ شراب؟ زینبِ قم، پیش تو چیزی نشد محضرتان حرفِ کنیزی نشد زینبِ قم، جانم اگر بر لب است دردِ من از بی کسیِ زینب است عاخه عمهی سادات گرفتار شد ناقه نشین، واردِ بازار شد عمهی سادات غرورش شکست نیزه به حلقوم حسینش نشست حسین
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد