نبینم که بی قراری غم نخور

نبینم که بی قراری غم نخور

[ حاج محمود کریمی ]
نبینم که بی‌قراری غم نخور
نبینم دنبال یاری غم نخور

مگه من مرده باشم غریب بشی
تا علی تو خیمه داری غم نخور

نگو بال نداره و پر نداره
می‌تونه که شمشیرم برنداره

تو اگه بخوای قیامت می‌کنه
علی که اکبر و اصغر نداره

چشماش اعتبار ماه رو ریخت به هم
قدمی نذاشته راه ریخت به هم

اجازه نداد بپرسن این کیه
بی رجز کل سپاه رو ریخت به هم

روی دست اکبر و عمو زده
واسه جنگ به عمه زینب رو زده

یه جوری گرفته بالا سرشو
حرمله هم پیش پاش زانو زده

داره بال و پرشو نشون میده
از تو قنداق سرشو نشون میده

مادرش گفته باید سپر بشه
به همه حنجرش و نشون میده

آسمون خونی شد و پر روی دست
 سر روی دست و پیکر روی دست

وسط حرف زدن حسین زدند
پاشیده شد خون حنجر روی دست

لبیک می‌گوییم با یاد علی ‌اصغر
بالاترین فریاد ، فریاد علی‌ اصغر

هر کس که می‌افتد به دریای گرفتاری
امید آخر هست امداد علی اصغر

شاید در اوج غربت ارباب جبرائیل
گفته‌ست تنها نیستی، ناد علی اصغر

گوید خدا روز قیامت من خودم شخصاً
می‌گیرم امروز از ستم داد علی اصغر

قصد عذاب لشکر کفار دارم من
با حرمله امروز خیلی کار دارم من

طفلی که تأیید شفاعت در قیامت شد
با آن جلال و جاه هم شان امامت شد

بند قمات کودک شش ماهه ارباب
حبل‌المتین حوزه و علم و زعامت شد

گفتند لشکر بعد تیری که به اصغر خورد
کار حسین و خیمه‌ها رو به وخامت شد

دیدند مولا با سر شمشیر قبری کند
قبری که زیر سم مرکب بی‌علامت شد

گفتند حتما گنج و گوهر می‌کند پنهان
حالا نگو که جسم اصغر می‌کند پنهان

لحظه به لحظه روی مولا سرخ‌تر میشد
از شوق از دیدار زهرا سرخ‌تر میشد

لشکر ز بی‌یاری او نزدیک‌تر آمد 
خورشید نیلی، آسمان‌ها سرخ‌تر میشد

خون گریه می‌کردند اجساد شهیدان و
خاک و لباس آن بدن‌ها سرخ‌تر میشد

کم‌کم صدای هلهله پشت خیام آمد
وز غم رخ ناموس کبری سرخ‌تر میشد

آتش به خیمه رفت و شد هم بازی با باد
در بازی این دو، سه ساله از نفس افتاد

راس به نی رفته تنش روح پیمبر بود
آتش به خیمه یا به دامن یا که بر سر بود

بیمار بد حالی میان خیمه و آتش
در این کشاکش عمۀ سادات مضطر بود

از پشت عمه، دختری آتش به دامان رفت
و از پشت سر در دست یک نامرد خنجر بود

خلخالی از آن نازدانه کنده بود اما
با ضربۀ سیلی پیِ خلخال دیگر بود

آتش فروکش کرد و تا گردید خاکستر
هر تکه ماند از خیمه‌ها، شد چادر و معجر

از بین دارُ الحَرب، رأس اکبر آوردند
بعد از سر اکبر، رئوس دیگر آوردند

بر نیزه، سرها را شمردند و یکی کم بود
گشتند و از سِرِّ همان سَر، سَر درآوردند

بر پشت خیمه نیزه‌ها در خاک رفت
آنگاه، از زیر تلِ خاک جسم اصغر آوردند

سر را به خنجر نه! که با ضربه جدا کردند
آنگاه با نیزه به پیش مادر آوردند

سر را به نی بستند و مادر را به پشت سر 
بردند و مادر هی صدا میزد، علی! مادر 

سر روی نی می‌رفت و در صحرا بدن جا ماند
شاید که غارت شد قمات و بی‌کفن جا ماند

گهواره در بازار کوفه چوب قیمت خورد
جسم لطیف صاحبش دور از وطن جا ماند

نوزاد مظلومی که نبش قبر شد آخر
حتی به دور از جسم هفتاد و دو تن جا ماند

می‌گشت زین‌العابدین در خاک‌ها می‌گفت 
ای وای علی اصغر من، جان من جا ماند

پیدا شد و قبر شریفش سر اسراء شد
تا روز آخر خواب در آغوش بابا شد

خدایا می‌دونی دارم می‌میرم
خدایا پریشونم سرگردون

خدایا شده اگه حتی بی‌سر
علی‌مو به من برگردون

 تو دلمه مادر، راز نهفته
همش می‌ترسم سرت، از نیزه بیافته

حتی اگه من بمیرم
گهواره تو پس می‌گیرم

وای جواب خدا رو چی میدن
سر شیرخوارمو بریدن

امون امون ای دل
***

پربازدید ترین شعر روضه حاج محمود کریمی محرم و صفر محرم

پربازدید ترین شعر روضه محرم و صفر محرم

محبوب ترین محرم و صفر محرم

محبوب ترین حاج محمود کریمی

نظرات