نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

حس حزنی غریب دارم من از دم صبح، بیقرام من این که امروز اگر ظهور کنی فصل پاییز یا بهارم من شرم دارم که غافل از تو شدم به خودِ بیخودم دچارم من ناحیه خواندهام که فرمودی بر دل خویش داغ دارم من گفتهای در مصیبت جدم روز و شب اشک اگر ببارم من گر مبدل شود، به خود اشکم باز همواره در شرارم من آمدهام پا به پات گریه کنم دست بر سینه میگذارم من از تو امروز اذن میخواهم روضهای بر زبان بیارم من چون غم شاه کربلا حسن است هر یتیمی زِ مجتبی، حسن است سیزده ساله بود و عالِم بود واقفِ بر همه عوالم بود قلب خود را سپرده بود به عشق در وجودش حسین حاکم بود فقهِ احلی منالعسل از اوست مرجع اعظمِ اعاظم بود قمر نجمه بود و شمس جهان نجمِ زیبای آل هاشم بود میشود گفت قاسم بنِ حسین همه جا با حسین دائم بود هر چه غیر از حسین و دور حسین در دل و دیدهاش مزاحم بود علی اکبر عموی هشت امام دایی هشت امام، قاسم بود بدن کشتهها که غارت شد رخت او بهترین غنائم بود همۀ دهر تحت فرمانش جان عباس بسته بر جانش کنج لبهای حور زد تبخال مثل تیر از کمان جهید غزال نیمی از صورتش نهان در ابر نیمۀ دیگرش شبیه خیال خودِ تمثال حضرت مولا هر که از دیگری نمود سوال کیست این طفل؟ پاسخش گفتند میوه حیدر است اما کال تیغ خود در آسمان چرخاند لرزه انداخت بر سه تیغ جِبال نعره زد لحظهای انا بنُ حَسَن کل لشکر ز هیبتش شد لال زد به لشکر سپاه کفر رمید آنچنان رَمد شیر از شُغال لحظهای بعد گفت با ازرق گر ندیدیی، درست چشم بمال بعد از این نوچههات نوبت توست تیغ من آتش قیامت توست مُرد ازرَق به وقت آمدنش لحظۀ نقش بر زمین شدنش گفت با خود که این چه بود و چه شد تیغ کی رد شدست از بدنش زد به قلب سپاه شیر جوان جلوهگر شد حسین و حسنش بارش سنگ شد شروع و عمو دید افتاد گوهر یمنش دید عمویش به زیر دست و پا در دل خاک دست و پا زدنش دید شد پایمالِ مرکبها پرِ جای هلال شد کفنش بدنش ظاهرا که سالم بود مثل زهرا شکسته بود تنش سر چو اکبر به این تفاوت که لگد اسب خورده بر دهنش زخم هر چه به روی او خورده قبل از او بر دل عمو خورده شده عجین اشک چشات با عسل سرخ لبات ماهی دریا دل من، میجوشه دریا زیر پات تو زمین خوردی اما با تو افتادم از پا جون نکن پیش چشمم، جان زهرا، جان بابا بذار آروم بشه گریههای من پیش چشام دست و پا نزن ای علیِ اکبر حسن ز من بگوی به گلچین، تلاش بیهوده کردی گلی که آب نخورده دگر گلاب ندارد چقدهِ بیحوصهای تو حسن قافلهای دیگه نمونده پسرم تا به حرم فاصلهای عمو فدای این قد کشیدنت مثل صنوبر شدنت آخر از من گرفتنت صدای هلهلهها خاموش شده با خونت خیمهها لالهپوش شده پاشو دست عمو رو بگیر بریم مادرت تو خیمهها بیهوش شده روی خاک صحرا پاشیده تنت صدای شکستگی میده تنت زیر سم اسبا چسبیده تنت ***
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد