
ذرّه ذرّه معصیت کلّ وجودم را گرفت بندهی دنیا شدن، بال صعودم را گرفت خواستم وارد شوم بر اهل توبه ناگهان مشکلی عارض شد و راه ورودم را گرفت من ضرر از آرزوهای بلندم دیده ام غافل از محشر شدن یک عمر، سودم را گرفت وای از بیخیریِ این چشم بیتقوا شده اشکهای روضهام، بود و نبودم را گرفت عهد بستم با امام عصر خود آدم شوم غفلتم، قولی که بر او داده بودم را گرفت غافل از صاحب زمان سرگرم کار خود شدم کمکم این غافل شدن حال سجودم را گرفت من زمین افتادهام اما به دادم میرسد آن که مِهرش روز اول تار و پودم را گرفت روزگاری میشود نام حسین ابن علی با دعای فاطمه گفت و شنودم را گرفت جان فدای خواهری که ناله زد در قتلگاه خون پاک حنجرت کلّ وجودم را گرفت خوب شد زهرا ندید و خوب شد حیدر ندید سایهی دست کسی روی کبودم را گرفت ****** شاعر : محمدجواد شیرازی ******