
دیده بستی پا سوی قبله کشیدی وای من تا نمُردم چشم خود را باز کن زهرای من من به احزاب و اُحُد، یک دم نلرزیدم ولی تا تو افتادی زِ پا لرزید دست و پای من کاش جانم با نفس از سینه می آمد برون کاش میمردم مدینه نیست دیگر جای من روزها لب بسته از فریاد و میسوزم خموش حبس در دل گشته حتی نالۀ شبهای من قنفذِ بیدادگر، جانِ مرا از من گرفت تو زمین خوردی و از هم شد جدا اعضای من آفتاب طلعتت از ابر سیلی شد سیاه زین مصیبت تیره شد در چشم من، دنیای من در عزایِ تو تمام عمر من شد احتضار با فراق تو شده هر شب، شب احیای من تو به خود از درد پیچیدی و نگشودی لبی تا نیاید از جگر یک لحظه واویلایِ من حیف باغ آرزوهای مرا آتش زدند رفته از کف غنچۀ من لالۀ خضرای من مرحبا میثم که در اشعار تو پیدا بود غصۀ ناگفته و غمهای ناپیدای من شاعر: استاد حاج غلامرضا سازگار ************