
دید ساقی کوثرش را در خروش رافت رحمانی اش آمد به جوش آسمان دیده را پر ابر کرد گفت سلمان باز باید صبر کرد تا نگشته آسمانها زیر و رو با زبان مرتضی او را بگو ای عروس آسمانی خدا ترجمان مهربانی خدا ای امید رحمه للعالمین خاتم پیغمبران را خود نگین ای گذشته تو کران تا بی کران ای بلندای دلت هفت آسمان ماه پیشانی جبین پر چین مکن فاطمه، جان علی نفرین مکن گفت سلمان، پس مسلمانی چه شد آن سفارش ها که میدانی چه شد این که در بند است مولای همه است این همه بود و نبود فاطمه است حال ریسمان و بازوی خیبر گشا دوستی این بود با آل عبا نخل بی ریشه دمی پاینده نیست بی علی یک لحظه زهرا زنده نیست ای فدای تار مویت جان من جان چه ارزد در بر جانان من خواهد از بالاتر از جان هم به چشم صبر میخواهد علی آنهم به چشم