
دید خود را در كنار نور و نار با خدا و با هوا در گیر و دار در حدیث نفس بود و گفت و گوی نور و ظلمت می كشاندش از دو سوی چونان حر گرفتار فتادش به بدن لرزه در آن عرصه پیكار فرو ریخت به رخ اشك گهربار سیه گشت بر او روز همانند شب تار گفت با خود از چه رو وا مانده ای كاروان راهی و برجا مانده ای نیست این در بسته راهت می دهند دو جهان با یك نگاهت می دهند گوهر خود را بجو تا در شوی خالی از خود شو كه از او پر شوی در دلش غوغایی از خوف و رجا خوف رفت و بر رجا بخشید جا غرقه خود را دید و از بهر حیات دست و پا زد سوی كشتی نجات دواند اسب ز قلب سپه لشكر كفار بسوی حرم حضرت دلدار حضور پسر احمد مختار كه ای نور دل حیر كرار منم حر گنهكار كه بستم سر راه تو با لشكر بسیار تو از این خسته دل زار گواهی چه كنم گر نكنی بر من بیچاره نگاهی به جز از كوی توأم نیست پناهی چه كند نام سیاهی تو پناهی همه سیاره تو ماهی همه عبدند و شاهی چه بخواهی چه نخواهی به سر كوی تو باز آمده ام ای مظهر الطاف الهی كه كنی بر من دل خسته نگاهی تو كه امروز مرا دست بگیری زكرم عذر گناهم بپذیری بخدا زمزمه العطش طفل تو آمد چو به گوشم زجگر خواست خروشم به سویت آمده أم تا به یاریت بكوشم شه دین دست نوازش بكشیدی به سر حر و بیفشاند زلب دُر كه تو امروز تهی گشته ای از ظلمت و از نور شدی پر ما پی امداد تو برخاستیم گر تو پیوستی به ما ،ما خواستیم عذر كمتر جو كه در این بارگاه عفو میگردد به دنبال گناه گفت ای پیرو مرادم بخدا دل به تو دادم بده از لطف و كرم اذن جهادم