
در روضه گاه، بی خودی از خویش لازم است وقتی شبِ رقیه و عباس و قاسم است مخصوصاً امشبی كه نگاهم به مسلم است در كوفه هر كسی كه كنارت نشسته است باور بكن كمر به نبود تو بسته است این جا كه شهره است به مردان بی خودی آبی ز كس مخواه اگر خسته هم شدی این ها همان ادامه ی غم های حیدرند حالا اگر كنار تو مثل برادرند تا ظهر در كنار تو، شب جور دیگرند یك وقت می شوی تو امام جماعت و اسطوره ی نجابت و صبر و شهامت و یك لحظه می شوی تو خدای خیانت و... كوفه همیشه با زر و با زور همدم است كوچه به كوچه كوفه پر از ابن ملجم است مسلم كشی طلیعه ی ماه محرم است دارند طبل سوخته ی جنگ می زنند گنجشك های پر زده را رنگ می زنند از بام ها به سمت شما سنگ می زنند صبح بر دامن من چنگ زدند شام از بام مرا سنگ زدند صبح با من همگی پیوستند شب در خانه به رویم بستند رشته ای بر گردنم افكنده دوست می كشد هرجا كه خاطر خواه اوست ندارم معجری ای جان فدایت گذارم تا به روی زخم هایت