نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده

پای در ره که نهادید افق تاری بود شب در اندیشهی تثبیت سیه کاری بود خواب خوش باد شما را که در آن هنگامه خواب خونین شما آیت بیداری بود جایتان سبز که با خون خود امضا کردید پای آن نامه که منشور وفاداری بود قصه ای بیش نبود آنچه سرودید از عشق لیک هر یک به زبانی که نه تکراری بود ای شمایان که خروشانه کفن پوشانید ای که بر فرق ستم تیغ شما کاری بود در رگ ما که خموشان سیه پوشانیم کاشکی قطره ای از خون شما جاری بود آن سعادت بنگر و توفیق رب ای شگفت از قصهی ام الوهب بودی اندر جیش و لشگرگاه شاه نوجوانی مظهر لطف الاه برگزیده مذهب ابرار را پاره کرده رشته و ذوالنار را گشته حسینی زنده جان سر نهاده بر در این آستان خود به ابرار گفت مادر کی ملون خیز و نصرت کن ز فرزند رسول گفت آری آنچه گویی آن کنم زانچه بلکه صد چندان کنم از حسین است ایمان من شد سرشته جان او با جان من روح قدسی تا مرا تایید کرد زنده از سر چشمهی توحید کرد بینم اندر روی او روی خدا نور ماه از آینه نبود جدا از قرض آن نوجوان از جای خاست پس سلاح جنگ بر تن کرد راست تاخت در میدان چو شیر خشمناک هرکه شد نزدیکش افکندش به خاک در رجز میگفت آن دلجوی راد این مضامین را که آوردند یاد
هنوز نظری ثبت نشده