حسین امد
امیر کرمانشاهیپسندیدن6
بازدید4.9K
حسین آمد و آزاد از یزیدَت کرد خلاص از قفسِ وعده و وعیدت کرد سیاه بود و سیاهی هر آنچه میدیدی تو را سپرد به آیینه ،رو سپیدَت کرد چه گفت با تو در آن لحظههای تشنه حسین؟ کدام زمزمه سیراب از امیدَت کرد؟ به دست و پایِ تو بارِ چه قفلها که نبود حسین آمد و سرشار از کلیدَت کرد جنون تو را به مرادَت رساند ناگاهان عجب تشرُّفِ سبزی جنون مریدَت کرد نصیب هر کَس و نا کش نمیشود این بخت قرار بود بمیری خدا شهیدَت کرد