نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

(دَم دمایِ غروب بود و دلم)2 در تب و تاب بود چون اسپند کلّ آن روز را به قول عزیز در دل انگار رخت میشستند در خودم گشتم و نفهمیدم حال و روزم چرا پریشان شد ناگهان ضجّهای به گوش رسید اضطراب دلم دو چندان شد ناخودآگاه سمت در رفتم کوچه غرق برو بیا شده بود ناله در ناله گریه در گریه کوچه انگار کربلا شده بود منشأ آن صدای حزن آلود چند خانه جلوتر از ما بود باز هم سوریه دوباره شهید یک زن آن سوی کوچه پیدا بود زن همسایه مات و حیران بود خبر از عشق پاک آوردند باز هم از دمشق سوغاتی چفیه و یک پلاک آوردند دیدهی پر غرور او میگفت: پشت آن بغض و غصهها کوهیست گوشهی چادرش به دندان و دخترش را بغل گرفت و گریست یک بغل داغ، غصه، دلتنگی بین آغوششان زبانه کشید از غریبی هق هق آن دو در و دیوار داشت میبارید یک نفر زیر لب چنین گفت: که یتیمی برای او زود است یک نفر هم به همسرش میگفت: بدنش بین شام مفقود است بعد از آن روز در محلهی ما هر شب انگار روضه برپا بود شب که میشد جلوی در خیره آه، چشمانتظار بابا بود ناله میزد چرا نمیآیی روز و شب غصه، جای نان میخورد چشم بر راه طفلکی یک شب دم در بین کوچه خوابش برد تا نبیند به چشم بابا را بر لبش خنده جا نمیگیرد عادت کودک یتیم این است نیمه شبها بهانه میگیرد نیمهیشب، بهانه، دلتنگی آه از غصههای طفل یتیم گریهکنها مقدمه کافیست بر یتیمِ حسین گریه کنید بر یتیمی که غصهی او را غیر زینب کسی نمیداند بعد از این بیت روضه را دیگر روضهخوان خرابه میخواند عمّه آیا پدر خبر دارد دیگر از زندگی دلم سیر است این سفر کی تمام خواهد شد چقدر انتظار دلگیر است عمّه شرمنده وقت خواب است و خستهات کردهام از سوال امّا بعد از این چندتا بخوابم او میرسد تا بغل کند من را همه انگشتهای دستم را تا به امشب شمردهام عمه تو بگو تا به چند بشمارم تا بیاید که مردهام عمه اگر آمد ز معجر من پرسید میشود جای من جواب دهی اگر از زخمهای من پرسید تو به بابای من جواب دهی (اصلاً عمه چگونه باید بافت گیسویی را که سوخته دیگر)2 خوب شد که همین به غارت رفت چه نیازی دگر به آن گُلِ سر (جلوی در سر و صدا شده است نکند باز زجر آمده است)2 روی این گونهام نخوابیدهام از شبی که به صورتم زده است کسی حرف از غذا نزد اینجا چیست در آن طبق که میآرند؟ مثل تشت طلای مجلس صبح شاید این دفعه نیز سر دارد آه بابا چقدر عوض شدهای مثل من زیر دست و پا بودی؟ بوی نان میدهی چرا اینقدر صورتت سوخته کجا بودی؟ خدا نیاره تو بیابون بچه بمونه بین گرگا مونده رو صورت کوچیکم جای دست آدم بزرگا ز خانهها همه بوی طعام نشنیدم ولی به جان تو بابا گرسنه خوابیدم جوری زدن تو صورتم زیر چشام ورم کنه حالا که نیستی بابایی کی روسری سرم کنه مادربزرگم فاطمه دیشب بهم سر زد و رفت خسته شدم از دست زجر اون منو بیشتر زد و رفت بابا بغل تو میخوام بابا بارونی چشمام (دیوار غمها در ندارد احتمالاً)2 این سرگذشت آخر ندارد احتمالاً اندازهی زلف در آتش رفتهی من گیسو خاکستر ندارد احتمالاً (بالِ زمینگیرم به زیر دست و پا رفت)2 یعنی کبوتر پَر ندارد احتمالاً تا آمدی پی بردهام هر کس که رفته بعد از سفر حنجر ندارد احتمالاً دیدم عقیقت را به دست ساربانی انگشتت انگشتر ندارد احتمالاً (آنگونه که سیلی به من زد زَجر)3 گفتم این بیحیا دختر ندارد احتمالاً (با هلهله ما را تماشا کرد کوفه)2 این شهر کور و کَر ندارد احتمالاً جز کوفه و شام شهرِ دیگر اینقدر پس کوچههاشان شَر ندارد احتمالاً در شام چادر از سرم دزدید طفلی بازارشان مَعجر ندارد احتمالاً روبندِ عمّه آستینِ پارهاش شد پوشیهای بهتر ندارد احتمالاً تا خِیزران از جای خود برخواست گفتم کاری به کار سر ندارد (یک لحظه یادم رفت اسم من رقیهست)2 سیلی که خوردم عمّه جونو تار دیدم سوغاتیِ مکه به گوشم بود و بردند کوفه همونو داخل بازار دیدم بمیرم برات بابا که تشنهلب اومدی روزام خوب نمیبینم گذاشتی شب اومدی بمیرم برات چقدر شکسته شدی چقدر زخمِ گونت شبیه منه چقدر صورتت بهم ریخته و این آثاره از نیزه افتادنه یهجوری منو زدن بیهوا چنان زد که چشمام دیگه تار میدید تا گفتم نزن سرم داد زد و هولم داد موهامو با بابند کشید خیلی دلم گرفته فکری به حال من کن ای بیکفن بیا و دخترتو کفن کن
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد