نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

دلم مشتاق آن یار است که دنیا است خواهانش همان که کشته مارا ماجرای وصل و هجرانش از آن روزی که فهمیدیم صحرا خیمه گاه توست هیشه قبطه میخوردیم بر ریگ بیابانش قفس یا قصر فرقش چیست وقتی یار آنجا نیست زلیخا هر کجا یوسف نبوده بوده زندانش همین آشفته حالها نیاز وصل معشوق است پشیمان میشود هر کس نمیشود پریشانش برای رزق گریه ، چشمپوشی کن ز مالِ غِیر که ابری چنین پایان نخواهد یافت بارانش کمال عقل یعنی فقر ، یعنی سائلتبودن که ما هر کس گدایت نیست میخوانیم نادانش تو را جان همان پهلوشکسته ، زودتر برگرد همان خانم که میخِ داغِ در افتاد بر جانش یاد ایّام نشستن سر یک سفره بخیر خانه ای بود پر از لطف و صفای من و او ما از آن زندگی ساده چه راضی بودیم و رضا بود خدا هم به رضای من و او بستری بود ولی هم سخن خوبی بود جریان داشت در این خانه صدای من و او هدف اصلی دشمن من و زهرا بودیم کشته شد محسنم آنروز بجای من و او مردم شهر سر به سرم نذارید زخم زبون رو جیگرم نذارید گریهی من فقط برا حسینه گریه مو پای پسرم نذارید غمِ دلِ امّ بنینه غمت روضه ی بازه چهرهی درهمت خیلی عوض شدی عزیز دلم منو حلال کن اگه نشناختمت اشک غریبی توی چشمام نشست مثل سر تو پشت من هم شکست زینبِ من بیا بگو دروغه این که میگن حرمله دستاتو بست غم ام ربابه که به غم اسیره طفل خیالیشو رو دست میگیره شبا هی از خواب میپره هی میگه آبش بدید ، آبش ندید ، میمیره حقیقته انگاری خواب نبودم ناراحتم پیش رباب نبودم بدجوری آبرو ریزی کرده شمر کاشکی من از بنی کلاب نبودم قید مشکت را بزن، با من سوی خیمه بیا بعد ازین هرکس که حرف از تشنگی زد، پای من آنقدر بازو زمین کوبیدی، آبم کردهای داغ تو پشت مرا هم میکند دریای من مسجد کوفهست اینجا، یا کنار علقمه فرق عباس است یا، فرق سر بابای من
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد