نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

خاک معرکه بر چهره اش خشکیده بود چون زمین کربلا لب های او تفتیده بود صورتش را پاک کرده از غبار خستگی بی تفاوت رد شده او از کنار خستگی او فقط در فکر ارباب خودش بود و همین ناگهان از مرکبش افتاد بر روی زمین نانجیبی نیزه اش را در تن او می شکست یک نفر با چکمه اش چشمان قاسم را که بست پیکر قاسم به روی خاک و از هر سو خطر نیزه و شمشیر بود و تیر و زوبین و تبر هرچه شد از بعد تیر مرد تیرانداز شد بارش باران سنگ از هر طرف آزاد شد استخوان هایش صدا می زد عمو جان سوختم پای سم اسب ها بر پیکر او باز شد انقدر مرکب ز رویش رفته و برگشته بود قد کشیده قاسمم قد عمویش گشته بود من به تنهایی از این جام نخواهم نوشید همه ی اهل جهان را حسنی خواهم کرد همه جا از حرم خاکی او خواهم گفت نجف و کرب و بلا را مدنی خواهم کرد آرزو نیست رجز نیست من آخر روزی وسط صحن حسن سینه زنی خواهم کرد شب های جمعه حضرت زهرای مرضیه با هاجر و با مریم و حوا و آسیه آید پریشان از جنان بر دشت ماریه با دیده ی گریان با سینه ی سوزان گوید حسینم کو؟ نور دو عینم کو؟
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد