
تشنه و گرسنه بودی شدیداً ای وای التماس خواهرت و ندیدن ای وای بمیرم برا تو با که نداشتن آبت با لب تشنه سرت رو بریدن ای وای پیش نگاه مادر شدی تو پرپر گذاشتن پا روی اون تن اطهر ای وای چقدر جسارت اون همه غارت نکردند رحمی به پیرهن پارهات یکی با خنجر میزد یکی به پیکر میزد یکی با نیزه از پشت از همه بدتر میزد حسین غریب مادر .... پیشِ چشمای تر و نگران خواهر واسه دِرهَمی تنت زیر و رو شد آخر بمیرم برا تو چقدر مظلومی یه نفر بود و ریخت بر سر تو یک لشکر آقا چقدر غریبی شیب الخضیبی مسیح زینبی و به صلیبی غرقه خونه دل من اون همه دشمن واسه رضای خدا تو رو کشتند سر تو بردند اما تن تو موند تو صحرا آسمون گریه میکرد از گریههای زهرا حسین غریب مادر ... بدنت روی زمین زیر نور خورشید روی نیزهها سرت دست به دست میچرخید از فراز نیزهها تا سرت میافتاد دل دخترت رقیه چقدر میلرزید زخمِ دلش نمک خورد قلبش ترک خورد چقده پای سر تو کتک خورد دائم دو رو برت بود هی مضطرب بود ماه شبای رقیه سرت بود غصه ها پیرش کردند به غم اسیرش کردند سه ساله بودش اما از دنیا سیرش کردند