
تب گرفته تمام جسم مرا همه جا را سیاه میبینم کاش زهرا عیادتم بکند او بیاید برای تسکینم گرچه بستند باز میریزد خون دل از شکاف زخم سرم زخم شمشیر قاتل من نیست داغ ناموس مانده بر جگرم سهم من از تمام این دنیا غصه و حسرت و بداقبالی است دور بستر حسین هست و حسن جای محسن کنارشان خالی است (من که مرد نبردها بودم یک جراحت، مرا ز پا انداخت)۲ وای از فاطمه که هوریه بود پنجه بر گونههاش، جا انداخت برو قنبر میان هر کوچه بگو از حال و روز غمبارم کودکان یتیم کوفه را با خبر کن که کارشان دارم این حسین است، چهرهی او را ای پسر بچهها نگاه کنید سر رخت و لباس او نکند کشمکش بین قتلگاه کنید سنگ از روی بامها نزنید هر زمان که اسیر آوردند صدقه دست زینبم ندهید کودکانی که شیر آوردند آه و نفرین من به کوفه اگر از سری معجری ربوده شود وسط ازدحام جمعیت نکند دختری ربوده شود صاحبان تنور بعد از این به سر آفتاب رحم کنید اهل کوفه وصیتم این است به عروسم رباب، رحم کنید