تار و پودم؛ حاصلم؛ معیار ایمانم، حسن أمر، أمر توست آقا؛ من به فرمانم، حسن حیف از عمری که در راه گدایی نگذرد دل به هرکس غیر تو دادم، پشیمانم حسن چاردهقرن است پای سفرهات، نان میخورم تا ابد از سفرهداری تو حیرانم حسن هرکجا نام تو آمد، مادرت لبخند زد پس به إذن مادرت میگویم: ای جانم حسن یک نگاهت سربهراهم کرده، ای بابالکرم من به لطف نام زیبایت مسلمانم، حسن رزق من افتاده امشب دست آقازادهات اینچنین در خانهی لطف تو مهمانم، حسن روو به هرکس میزنم آخر خرابم میکند آخر سر، باز دست توست درمانم حسن ای که حتّی سایبانی هم نداری بر سرت سالها در حسرت قبری چراغانم حسن داغها دیدی میان کوچهها آقای من من برای خون دلهای تو گریانم حسن