شب قدر آمده و آمدهام محضر تو به امیدِ کَرَمت آمدهام در برِ تو از کَرَمخانهی تو لطف و کَرَم میریزد در سحر بنده به امیدِ تو برمیخیزد من کجا و شب قدرِ تو کجا خالقِ من سر خوان تو نشستن نبوَد لایق من خواب غفلت همهی عمر، زمینگیرم کرد به تباهی سپری گشت و مرا پیرم کرد من زمین خوردهام و عبد پریشان هستم شبِ قدر است ببین خسته ز عصیان هستم کن نگاهی تو به این حال گدای خسته روسیاهم ز گناهان و دلم بشکسته در شب قدر که خواندی تو مرا وقت سحر پیش زهرا مادرم تو آبرویم را بخر بأبی أنتَ و اُمّی یا اباعبدالله...