نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

برادر ، می خواستم برای اصغرت آب بیارم ؛ ولی آه ، زدن مشک آب منو پاره کردن توی راه ؛ واویلا... برادر ، میگی من بیام با تو توی خیمه ولی با چه رویی ؟ نه دیگه برام مونده آبی ، نه آبرویی ؛ واویلا ... دیگه دست به پیکر ندارم ؛ می بینی ؟ برادر ، مثل نیزه زارم ؛ می بینی ؟ برو هر چی زودتر تو خیمه ، مردی نیست... برا زینبم بی قرارم می بینی ؟ واویلا ... حسین جان حسین جان حسین جان ... برادر ، اومد مادرت جای ام البنین در کنارم ... دیگه دلخوشی بعد این مشک پاره ندارم واویلا... برادر ، تو خیمه همه انتظار منو می کشیدن ... بمیرم که دیگه همه بچه ها نا امیدن ... میده گریه ی تو عذابم ، می بینی ؟ خجالت منو کرده آبم ؛ بگو که حلالم کنه اون شیش ماهه ؛ خجالت زده از ربابم ؛ حسین جان حسین جان حسین جان ... عباس دیدمت از دور که با نیزه بلندت کردن... از من دو دست بر کمر و از تو بر زمین ... دست دگر کجاست که خاکی به سر کنم ؟ یا مظلوم یا غریب یا عطشان
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد