
ای غمت سرمنشاء غمهاي من جان من آرام من زهرای من حال تو حالم دگرگون می کند دیدنت چشم ترم خون می کند همچو حال من چرا آشفته ای بخت بیدار من آیا خفته ای؟ بی تو ای سرو گلستان دلم با خرابه خود بیارا محفلم بار دیگر عشق را ابراز کن جان زینب چشم خود را باز کن