نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

از سن کودکی شده غم آشنای من باد خزان وزیده به دولت سرای من بغض و شرر گرفته مسیر صدای من (بالا گرفته کار دل و گریههای من)۲ اهل زمانه غصه به قلبم رساندهاند بر روح و جان من، غم و غربت چشاندهاند من را به روی مرکب سَمّی نشاندهاند (از زهرِ زینِ اسب ورم کرده پای من)۲ (بر روی خار سخت مغیلان دویدهام)۲ از ابن سعد و حرمله طعنه شنیدهام (هفتاد و دو ستاره سر نیزه دیدهام)۲ این روضههاست گوشهای از ماجرای من بازار و ازدحام نرفته ز خاطرم آتش ز پشت بام نرفته ز خاطرم بزم حرام شام نرفته ز خاطرم یادم نرفته چشم ترِ عمّه زینبم آتش گرفته بود، پَرِ عمّه زینبم یاد لباس شعلهورِ عمّه زینبم من روضهخوان غربت عمّه رقیهام مردم شکست، حرمت عمّه رقیهام آه از شب شهادت عمّه رقیهام تغییر کرده صحبت و حال و هوای من یاد غروب کرب و بلا، زار و مضطرم آن خاطرات میگذرد از برابرم یک عمر یاد تشنگی جدّ اَطهرم
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد