
آمده ذیالحجه و افتادهام یادِ مِنا من شدم عمری اسیرِ خاطراتِ کربلا در لِوایِ علم، کارم روضهخوانی بوده است چند سالم بوده که قَدَّم کمانی بوده است باقرم، آنکَس که پیرم کردهاند از کودکی موقعِ دشنام، سیرم کردهاند از کودکی گرچه بر سجاده کارِ من دعا بوده فقط منبرِ من روضههایِ کربلا بوده فقط قالَ باقر، قالَ صادق میشود آخر حسین نوحهام حالا شده «ای کُشتهیِ بیسَر حسین» سوختم که پیکرم تشییع شد با یا حسین چون که در گودال رفته زیرِ دست و پا، حسین زخم، کاری شد ولی با جانِ من کاری نداشت کاش این زنجیرها در حبس بیماری نداشت دومین مردی که در زنجیر می آمد منم هی زمین میخورد و گاهی دیر می آمد منم زیرِ پایم آبله، با خار میبینم هنوز آنقدر شلاق خوردم تار میبینم هنوز آه و زاری در بیابان داشتیم و خواب نَه سوختم وقتی که آتش بوده اما آب نَه سوختم اما نَه با این زهر بلکه در حرم سوختم چون گفت عمه در حرم کو معجرم حسین ....