
آه ای پناه هر دو عالم بی پناهم آئینه ام اما اسیر دست آهم چون بی ستون هر خانه شد آوار گردد بی یاد تو خوردم زمین ای تکیه گاهم گفتم درستش میکنم شد بدتر از قبل در آمدم از چاله افتاده به چاهم من بنده ی نِفْسم هر آنچه نَفْس خواهد لافم شده هر چه خدا خواهد بخواهم لاف عشق و گِلِه از یار ، زهی لاف دروغ عشق بازان چنین مستحق هجران اند وقت گرفتاری فقط سوی تو آیم شرمنده از این بندگی گاه گاهم پیدا کن این گم گشته ی در آرزو را چون سوزنی افتاده در انبار کاهم با نَفْس غارت شد دلم آقا کمک کن بیچاره و درمانده ای در بین راهم گر سایه ی لطف تو باشد رو سفیدم ولی گر پادشاهی بی تو باشم رو سیاهم ما گدایی درِ دوست نشانی ندهم زان که این جای دگر دارد و آن جای دگر دستم بگیر ای منتهای آرزو ها یا رب بده در خانه ی ارباب راهم حتما درستش می کند او بنده ات را گر کربلا قسمت کنی بر این گدا هم حسیـــــن... از آتش خیام حرم دشت روشن است این شعله ها چه با گل و پروانه کرده است ضبحت عظیم بود و زبان مرا برید حالا ببین چه با دل دردانه کرده اند