نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

آنانکه عابدَند به وقت اذان خوشَند آنانکه زاهدَند به یک تکّه نان خوشَند از هردو تا نگار یکی ناز میکنند عُشّاقِ روزگار یکیدرمیان خوشَند نانی که میپَزند به همسایه میدهند این خانواده با خوشیِ دیگران خوشَند این سفرهدارها که شدند میهمانشان بعد از بیا، بُروست ولی با بِمان خوشَند ما میخوریم و اهلِ کَرَم شُکر میکنند با این حساب بیشتر از میهمان خوشَند جانی بگیر و در عوَضَش هیچ هم مَده عُشّاق با معاملههای گِران خوشَند با اخمِ خویش راهِ فرارِ مرا مَبند صَیّاد اگر علیست ،همه با کَمان خوشَند در نقطهنقطهی دلِ شیعه حَرَم زدند بر بامِ خانه پرچمِ دارُالکَرَم زدند ***** وقتی دخیلها گرهِ این درَند و بس این خانواده نیز گداپروَرند و بس اینان که سنگ را به نظر فِضّه میکنند از کودکی قبیلهشان زرگرَند و بس در آستان شمع، که طور مقدس است پروانهها همیشه مُقرّبترند و بس دلدادن و ندادنِ ما ،دستِ ما نبود اینان به شیوهی خودشان دلبرَند و بس بگذار بشکنَند دلم را یکییکی اینجا فقط شکستهدلی میخرَند و بس اربابزادهها همه ارباب میشوند چون بندهزادهها که همه نوکرند و بس این خانوادهای که مرا صید کردهاند حالا اسیرِ زلفِ علیاکبرَند و بس وقتی میانِ کوچهی ما راه میروَد یک شهر در زیارتِ پیغمبرند و بس ای بهترین، یگانهترینآفریدهها پیغمبرِ تمامِ پیمبرندیدهها ***** بیدار بود از سرِ شب تا سحر پدر میزد صدات با همهجای جگر پدر آهویی و به دام تو افتاده است شیر عمه اسیر توست ولی بیشتر پدر لیلا زیاد محضر آن دو نمیرسید تا خوب ارتزاق کند از پسر پدر خیلی نیاز داشت زبان وا کنی علی خیلی نیاز داشت بگویی پدر پدر تو یوسفی و دور نشو از مقابلش وابسته است بر روی تو آنقدَر پدر پیش پدر رسیدی اگر قد بلند کن در آرزوی سرو رشید است هر پدر ای مظهر صفات نبی هیچکس به تو اینقدر احترام نکرده مگر پدر بَهبَه به این مقام که پایین پا پسر بَهبَه به این مقام که بالای سر پدر از بس نشسته موی تو را شانه کرده است حالا دلش به گیسوی تو خانه کرده است ***** حاضر شدم برای اویسِ قَرَنشدن شهرِ مدینهرفتن و دور از وطنشدن حاضر شدم برای تو از خویش بگذرم دیگر مرا بس است گرفتارِ منشدن ما را که نیست جرئت پیشَتنشستن و با ابروی کشیدهی تو تنبهتنشدن لبهای تو همین که به خود آب میزند نزدیک میشود به عقیقِ یمنشدن میل رسول دیدن تو چارهاش آینهست پس واجب است محو در این خویشتنشدن تنها تو میتوانی از این کارها کنی ابنُالحسینبودن و ابنُالحسنشدن ما هردو تا برای دو تا کار آمدیم من عبد توشدن و تو هم ربِّ منشدن ای خاک پای مرکب تو کیمیای من جنَّت برای مردم و خاکت برای من ***** وقتی که نیست خاک رهت، سر برای چه؟ وقتی که نیست در حرمت، پَر برای چه؟ اهل کَرم مقابل در ایستادهاند با این وجود پس زدنِ در برای چه؟ وقتی تو سفرهی حسنی پهن کردهای پس سرزدن به سفرهی دیگر برای چه؟ گر تو ادامهی علیِ کوفه نیستی پس آمدهست اینهمه لشکر برای چه؟ ای خاک بر سر همه تاج سرم شکست افتاده زیرِ پا علیاکبر برای چه؟ مغرب نیامدهست هنوز ای مؤذنم بالای نیزه رفتهای آخر برای چه؟ ما سعی میکنیم ولی یک عبا کم است اصلاً شدی تو چند برابر برای چه؟ عمه اگر برای من و تو نیامدهست پس دست بُرده به معجر برای چه؟ ای سایهی تو بر سر عمّه، بلند شو به احترام مَعجر عمّه بلند شو
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد