
(چقدر پیر شدی مادر، چرا میریزی تو دلت غماتو دلم گرفته خیلی، بگو به زینبت درد و دلاتو رسیده جون به لبهام، تا هر شب میبینم اشک چشاتو)۲ یه ذره گریه کن تا، سبکتر بشی حالت بشه بهتر نمیگی غصههاتو، همش به فکر حال منی مادر خودم دیدم که چند بار، پوشوندی درداتو از بابام حیدر بعد سه ماهه که هنوز، درد داره بازوت بازم که بیشتر شده این، ورم رو ابروت لاله میریزه هنوز از، زخم رو پهلوت میلرزه قلبم تا که هی، میلرزه زانوت چی به سرت آوردن، وقتی عبور میکردی کوچهها رو هنوز بهم نگفتی، از زینبت میپوشونی چیا رو چشات خوب نمیبینه، چرا اشتباه میگیری ماها رو؟ چرا نمیگی چی شد؟ کی روی چادر تو پا گذاشته؟ کی بالتو شکونده؟ آخه نامرد مگه خبر نداشته؟ اینو همه میدونن، که مادرم یه بار شیشه داشته چرا تا که در میزنن، حسن میمیره انگاری که از زندگیش، حسابی سیره یه گوشهای زانوهاشو بغل میگیره چند روزیه که تنهایی، بیرون نمیره مادر از دعا کردن، واسه همسایه دست میکشی یا نه؟ اینا منتظرن که آیا پر از قفس میکشی یا نه؟ میپرسن اینو از هم، که تو هنوز نفس میکشی یا نه میگم فکر خودت باش، ولی دلشوره داری بازم امشب برام روضه میخونی، با اینکه داری میسوزی توی تب دلم رو میسوزونی، تا میگی قرار بعدی ما کربلا زینب بهم میگی میبینمش، کوفه و شامو یه روزی میریزن سرم، سنگ رو بامو میبینمش دور و برم، یه ازدحامو میگی خدا رحم بکنه، چشم حرامو