نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

میزنی اتش به قلب خستهام لب فرو بستی به هم ای نور عین دیده را وا کن به روی دیدهام دلبرا هستم عموی تو حسین قاسم از دل صبر و طاقت بردهای ای همه دار و ندارم ای عمو تا که دل گیرد قرار ای با وفا لب به لبهایت گذارم ای عمو قاسم ابن الحسنی... از میان خیمه، با جوش و خروش قاسم آمد نزد پیر مِی فروش گفت جامی از می نابم بده ای عمو جان، تشنهام آبم بده بس که شیدایم، نمیدانم کیام من حسین اللهیام، از خود نیام قاسم ابن الحسنی یابن الحسن... میزند آتش به سر تا پای من غرق در خون گشته سر تا پای تو خیز و بین آمد به دشت کربلا همره زهرای من بابای تو
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد