نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

شه چو آمد ز لب تشنه ی اصغر یادش رفت از سوز عطش تا به فلک، فریادش بند قنداقه ی اصغر به سر دست گرفت تا چو مرغان کند از بند قفس، آزادش گشت با آن گُل افسرده، روان سوی سپاه به امیدی که دهد آب و کند دل شادش هم چو مرغان ز عطش، طفل، پر و بال زنان ناگه آمد ز کمین گاه برون، صیّادش تیر کین آمد و بر حلق علی، جای گرفت دست بیداد اجل، داد چو گُل بر بادش ای «رسا»! دشمن اگر خانه ی دین کرد خراب خون پاک شهدا کرد ز نو آبادش ***
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد