
کیست که بر لوح، قلم میزند حول خداوند، قدم میزند کیست که در وزن، نگنجیده است کوه وقار است و نرنجیده است کیست که مختار کند جبر را کیست که بیتاب کند صبر را کیست خم آورده به ابروی قهر لرزه برافکنده به زانوی شهر کیست به عصمت، متجلّی شده شأن ولی را متولّی شده او که در افلاک نبی، کوکب است زهرهی زهرای علی، زینب است حلم مجسّم شدهی نشأتین روح یکی، جسم دو تا با حسین خطبهاش از نهج بلاغت، پر است هیبت مولاست که در چادر است وجه علی تا که اَتَمّ میشود خطبهی او، تیغ دودم میشود صبر الهیست، تفضّل شدهست أخرجنا الله من الذّل شدهست راهبر قافلهی ماست این زین اب و زینت زهراست این توسن گفتار که چالاک شد کاخ یزید از دم او، خاک شد زیر و زبر را بههم آورده است خواهر سقّا، علم آورده است میرود از خویش به حیرانیاش آینه از آینه گردانیاش جلوهی این آینه در مشرقین سر زده از طلعت روی حسین قسمت زینب که سفر میشود روی حسین، آینهگر میشود گرچه به غیر از غم و غارت نبود این سفر از جنس اسارت نبود گرچه سزاوار به زنجیر نیست شیر به زنجیر، مگر شیر نیست از حد اوصاف که رد میشود بنت علی، بنت اسد میشود گو همه مغلوب که او غالب است جان علی بن ابیطالب است جان علی، رنج فراوان کشید چند بغل روضه به دامان کشید خیز و بخوان روضهی دستار را روضهی سجّاد و پرستار را روضهی دروازهی ساعات را قافلهی مادر طاعات را روضهی این روضه چه بود؟ آه آه روضهی بازار یهود؛ آه آه قسمت زینب که الم شد، الم دست کشیدیم و قلم شد، قلم