
شام روشن از جمالِ زینب کُبراستی سر به زیر افکن که ناموسِ خدا اینجاستی کن تماشا آسمان تابناکِ شام را آفتابِ برجِ عصمت از افق پیداستی آب گردد زَهرهی شیران در این صحرا مگر دختر شیرِ خدا خفته در این صحراستی در شجاعت چون حسین و در شکیبایی حسن در بلاغت چون علیِ عالیِ اَعلاستی کرد روشن با جمالش آسمان شام را کَز فروغِ چهره گویی زُهرهی زهراستی **** نبود زَهرهی کس کو مرا اسیر کند کجا که دیده که روباه صید شیر کند اگر اسیر شدم، من اسیر عشق شدم اگر که پیر شدم، پیرِ پیرِ عشق شدم **** دورِ گردون بس که دشمنکام شد ماتمِ اسلام عیدِ عام شد شامیان بر دست و پا رنگین خضاب چهره خونآلود، آلِ بوتراب هر جا سخن از زینب و دروازهی شام است ساکت به تماشا ننشینید حرام است دستی که به سر میزنی از این غم عُظمی یادآور فرقِ سر و سنگِ لبِ بام است