نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

زینب اگر نبود، امامت تمام بود شکرِ خدا که سایهیِ او مستدام بود بعد از حسین، پایهگذارِ قیام بود او خشمِ ذوالفقارِ علی در نیام بود اُختُالحُسِین و واجِبَةُالاِحتِرام بود اعجاز کارِ اغلبِ اوقاتِ زینب است تسخیرِ شام و کوفه، فتوحاتِ زینب است قرآن و روضه جزوِ مهمّاتِ زینب است بانوی ما برایِ خودش یک امام بود ناموسِ حق، عقیله، عفیفه، مکرّمه طبقِ حدیث، عالمهیِ بیمعلّمه ارواح و جن و إنس و مَلَک، خادمش همه اما برایِ دیدنِ اولادِ فاطمه در کوچههایِ شام، چرا ازدحام بود؟ در خیمهگاه، شور و نُشورِ قیامت است او نورِ مطلق است، به معجر چه حاجت است او را اسیرِ سلسله خواندن جسارت است زینب به بندِ عشق و اسیرِ ولایت است سر را به چوبِ ناقه زدن، یک پیام بود بیبیِ شام و کوفه و خاتونِ کربلا سرگشتهیِ حوالیِ هامونِ کربلا ای امتدادِ سرخیِ گلگونِ کربلا ای شاهبیتِ آن همه مضمونِ کربلا مثلِ همیشه وصفِ تو یک فکرِ خام بود **** پس از تو جانِ برادر، چه رنجها که کشیدم چه شهرها که نگشتم، چه کوچهها که ندیدم به سختجانیِ خود آنقدَر نبود گمانم که بی تو زنده زِ دشتِ بلا به شام رسیدم برون نمود در آن دَم که خصم، پیراهنت را به تن زِ پنجهیِ غم، جامه هر زمان بدریدم چو ماهِ چهارده دیدم، سر تو را به سرِ نِی هلالوار زِ بارِ مصیبتِ تو، خمیدم زدم به چوبهیِ محمل سر آن زمان که سرِ نِی به نوکِ نیزهیِ خولی، سرِ چو ماهِ تو دیدم زِ تازیانه و طعنِ سنان و طعنهی دشمن دگر زِ زندگیِ خویش گشت قطع، امیدم میان کوچه و بازارِ شام، پای پیاده سر از خجالت نامحرمان، به جَیب کشیدم شدم چو وارد بزمِ یزید، بازویِ بسته هزار مرتبه مرگِ خود از خدا طلبیدم هنوز بر کفِ پایم، نشانِ آبله پیداست زِ راهِ شام زِ بس از جفا، پیاده دویدم ولی به این همه غم، شاد از آنم، ای شَهِ خوبان که نقدِ جان به جهان دادم و غمِ تو خریدم از این حکایتِ جانسوز، جودیا صفِ محشر به نزد شاهِ شهیدان، شریک همچو شهیدم
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد