
نوا زینب، صدای پنجتن در کربلا زینب خدا جاری، خدا باری تعالی هر نفس در ذکر یا زینب علی را میشناسی تو، امیرالمومنین هست او شکوه انبیاء روی زمین است او قسیمٌ النّار و الجَنّة علی ذکر لب روحُ الامین است او سپهر و زینت عرش بَرین است او ولی بعد از حسینش شد علیِ مرتضی، زینب چه همتایی به جز حیدر برای فاطمه باید تصوّر کرد مگر این جای خالی این جوانمرگِ علی را میتوان با هر زنی پُر کرد؟ که باید فاطمه خود آوَرَد از بطن خود یک فاطمه خیرُ النساء، زینب حسین، حسن مظلومِ عالم بود و زیب و زینت آغوش خاتم بود اگر چه کربلا با قاسم و عبدالله و نجمه حسن در جلوه بود اما کنار خولی و شمر و اَنَس شد مجتبی، زینب اسارت نه به ما گفتهاند زینب معجرش گردیده غارت نه چرا باور کنم بعد از حسین و اکبر و عباس میشد بر حریم او جسارت، نه کتک خورده، نمیدانم کسی با زور زیور از او بُرده، نمیدانم فقط میدانم این را با حضور این همه نامحرمِ جانی، نبوده آشنا زینب عذاب اینجاست هزاران از بدتر شلّاق و زنجیر و طناب اینجاست سر سجّاد پایین و سرِ ارباب در تشت و سکینه داد زد عمّه شراب اینجاست صدای خنده و بدمستیِ یک عدّه میآید بمیرم من رباب اینجاست جایی که یزید بادهخور بر مسندش لم داده اما روبهرویش ایستاده دخترِ شیر خدا زینب کجا رسم است بزمی را بیارند اینسان آه مسلمانان! کنار جام بگذارند قرآن آه شراب ارغوان و سر لب قاری و چوب خِیزران و سر سری که روی نِی رفته، لگد خورده سری که هجده تا ضربهی کاریِ بد خورده سری که غیر آغوش رقیه دست رد خورده سری که گریه افتاده خدا در مجلس نامحرم و باده همین که در زبان لفظ کنیز افتاد حسین جان دخترت انگار جان داده حرم فریاد میزد ای پناه جانم، زینب **** آه و واویلا تنت، صد آه و واویلا سرت دفن شد بعد از سه روز آخر تنت، اما سرت تو کجا، کنج تنور خانهی خولی کجا؟ روزگاری بوده روی دامن زهرا سرت آه زخمهای بیشمارت فاش کرده علّت بوسههایی که زد جدّ تو از پا تا سرت پا به پای خواهرت دارد مصیبت میکِشد قبل عاشورا تنِ تو، بعد عاشورا سرت نیزه و صندوقچه و دروازه و دِیر و درخت سر درآورده است مظلومِ من از صد جا سرت پای نیزه دخترانت دست و پا گم میکنند بر سر نیزه همین که میشود پیدا سرت آیه خواند و چشمها را سمت خود چرخاند تا از نگاه دشمنان سازد رها ما را سرت نیزهدارت هست مست و کوچهها تنگ و شلوغ چه کنم تا که نیفتد در شلوغیها سرت قهر کرده بعد تو با سایه و آب و غذا حاجتی دیگر ندارد همسرت اِلّا سرت **** پروانه صفت چشم به تو دوخته بودم وقتی که خبردار شدم سوخته بودم خاکستر جسمم به سر شمع فرو ریخت این بود وفایی که من آموخته بودم