
فقط تویی که وهب را حبیبِ خود کردی فقط تویی که چنین فنّ دلبری داری شبیه جُون مرا هم دعا کنی ای کاش و حَظ کنی که غلامِ معطّری داری تو ماندهای تک و تنها میان یک لشکر نه همدمی، نه پناهی، نه یاوری داری نفس نفس زدنت شمر را جَریتر کرد بلند کرد صدا را: چه حنجری داری! غروب بود، سرت روی نیزه بالا رفت غروب بود، سنان در خیام زنها رفت **** با ماجرای رنج و غربت آشنا من دیگر نمیخواهم شوم از تو جدا من هم تشنهای هم خستهای هم داغداری باید که مرگم را بخواهم از خدا من با توست ای سالار زینب انتخابش طفلانِ من قربانیات گردند یا من دارم در این صحرا دو دریا خون غیرت از خونشان بر دست میگیرم حنا من این دو به جای خود، اگر پایش بیفتد از جنگ با لشکر ندارم هیچ اِبا من من خوب میدانم که حسّاسی به مادر پس خواهشم را رد نکن، نگذار تا من پهلوی تو از پهلوی مادر بگویم اینگونه حتماً میشوم حاجتروا من در قتل طفلانم تعلّل کرد لشکر بیرون بیایم تا مگر از خیمهها من **** آبآورت رو میبَری میدون گلپسرت رو میبَری میدون اُمّ وهب حالمو میدونه کِی خواهرت رو میبَری میدون؟ خدا میدونه خوب میجنگم شمشیر نشد با چوب میجنگم میگم که دختر علی هستم از صبح تا غروب میجنگم فدای غصّه خوردنت داداش غریب گیر آوردنت داداش برات بمیرم که تَه گودال به زور نیزه بردنت داداش آخه اینا چی میخوان از جونت؟ فدای موهای پریشونت هنوز که خِیزَرون نیاوردن بگو چرا شکسته دندونت؟ فدای این نگاه مظلومت از آب هم کردند محرومت تو رو خدا نگو اَنا العطشان با نیزه میزنن تو حلقومت داره چه غوغایی به پا میشه دَم غروبِ کربلا میشه و الشِّمر جالسٌ عَلیٰ صَدرک داره سر از تنت جدا میشه **** محراب نمازت عمیقه، گودالو میگم خالی نشدش یک دقیقه، گودالو میگم میگن پُرِ شمشیر و تیغه، گودالو میگم زخم دلت چقدر نمک خورده خواهرتم خیلی کتک خورده همهش منو یاد تو میندازه عقیق کهنهی تَرَکخورده خونتو جای آب خوردن ابیعبدالله ابیعبدالله دور سرت شراب خوردن ابیعبدالله ابیعبدالله با چه دلی تشنه بریدن ابیعبدالله ابیعبدالله سرت رو حین آب خوردن ابیعبدالله ابیعبدالله حسین...