نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

میخوام اشکم نریزه این دَمِ آخر نمیتونم خودم نامه نوشتم که بیای، حالا پشیمونم نترسیدم من ازشرمندگی، چشمامو میبندم میدونم که صدامد میشنوی، از دور شرمندم خجالت میکشم وقتی میدونم زیر گرمایی ببخش از اینکه راه افتادی و نزدیک اینجایی این شهر معروفه به بد عهدی و نامردی اگه با خونواده اومدی ای کاش برگردی خبر داری که کسب و کار مردم غارته اینجا زبوتم لال شه اما جسارت عادته اینجا خبر دارم که مرداشون چقدر سنگینه دستاشون میبینم نعل تازه میزنن کم کم به اسباشون همین لحظه که اصغر روی دست مادرش خوابه میون شهر حرف آفتاب و بستنِ آبه تموم باغهای کوفه بیبار و پژمردهان تموم دخترا از دست بابا کتک خوردن لبام خشکه این دَمِ آخر ولی چشمام گریونه برای تو دلم تنگه، برای تو دلم خونه ***** گریونِ گریونم، دلخونِ دلخونم میخوام بیام پیشت اما نمیتونم به روی من درای کوفه بسته شد تموم عهد مردمش شکسته شد خدا میدونه زیر قولشون زدن بیعت نه برای کشتن اومدن آقای من، آقای من دیگه نمیرسه به تو صدای من آقای من، آقای من فدای دختر تو دخترای من کوفه پر از درد و کوفه پر از نامرد این آخرین حرفه، آقای من برگرد تو کوچهها همین که من تنها شدم روضهخونِ فاطمهی زهرا شدم تصورش سخته برام آقای من کوچه و صحنهای که دید امام حسن من بمیرم که مادرت سیلی خورد جلو چش برادرت من بمیرم که شعلهها آتیش زدن به قلب خونِ پدرت این یاس پژمرده، مجروح و آزرده هم بیکسی دیده، هم خونِ دل خورده از درد پهلو دیگه خیلی خسته بود من بمیرم که دستشم شکسته بود برای محسنش یه پیرهن ندوخت عاطفهی مادرونش تو شعله سوخت این دَمِ آخری گرفته بود صداش شب گریههاش، دست دعاش این دم آخری گرفته بود صداش دعا میکرد که زود بره، دعاش آتیش میزد به جون بچههاش
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد