نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

نه نسیمم که به هر کوه و چمن سر بزنم نه کبوتر که به هر بام و دری پر بزنم از ازل داشتهام یک دل و دادم به یکی نیستم عاشق اگر جز درِ دلبر بزنم نه درِ خانه ببندد که بِرانَد ز درم نه گذارد به جز این در، درِ دیگر بزنم گاه بگشوده درِ رحمت و راهم داده گاه در بسته که من بارِ دگر در بزنم دل سبو، دیده بُوَد جام، سِرِشکم باده ساغیم هو شده از دستِ که ساغر بزنم عهد و پیمانم از آغاز همین بود، همین که دم از آل علی، تا دم آخر بِزَنَم وای اگر پا به سر خان معاویّه نَهَم دست دادند که بر دامن حیدر بزنم به جز از علی نباشد به جهان گره گشایی طلب مدد از او کن چو رسد غم و بلایی چو به کار خویش مانی، در رحمت علی زن بجز او به زخم دلها ننهد کسی دوایی ز ولای او بزن دم که رها شوی ز هر غم سر کوی او مکان کن، بنگر که در کجایی بِشناختم خدارا، چو شناختهام علی را به خدا نبردهای پی، اگر از علی جدایی علی ای حقیقت دین، علی ای ولی مطلق تو جمال کبریایی، تو حقیقت خدایی نظری ز لطف و رحمت، به مت شکسته دل کن تو که یار دردمندی، توکه یار بینوایی علی ای رهبری که منزویت کرده جهل خلق ای آشنای درد، غریب وطن علی چون عدالت، خجسته کار علیست تا که عدل است روزگار علیست بندگی خدا و خدمت خلق در عیان و نهان شعار علیست شب تاریک کلبهی فقرا روشن از پرتوزار علیست قهرمانی چو مالک اشتر مرد جامباز کارزار علیست زرهاش در نبرد پشت نداشت پشت کردن به جنگ عار علیست هرکه دارد علی چه غم دارد با تَوَلّی او چه کم دارد ****** لبخند میزند که بخندند بچهها مادر اگر که جان بدهد باز مادر است طایر روح نبی تا که رها شد ز قفس فاطمه ماند و ملالی که خدا داند و بس بعد پیغمبر اسلام چه کردند که سوخت مرکز عشقو وفا از شرر اهل هوس در آن نامه که سالی به معاویه نوشت گفتهاست سوختن خانهو بِنوشته سپس نفس فاطمه را از پس در بِشنیدنم خواستم تا که فتد فاطمه دیگر ز نفس حمله بردم به در سوخته آنگونه که او بانگ برداشت که یا فِضّه، به فریاد برس
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد