علی به باغ فدک بیل زارعان بر دوش
حنیف طاهریپسندیدن6
بازدید1K
علی به باغ فدک، بیلِ زارعان بر دوش چنان که چوب شبانان، عصاست با موسی هوا تَفیده، دهن روزه، کار مرد افکن ولی چه حملهی بی جا، به کوهِ پابرجا عرق به طرفِ جبین، شدّه های مروارید که موج ریخته باشد، به ساحلِ دریا فتاد ناگهش از پیش دیده، پردهی غیب به چشم باز فرو رفت، در دلِ رؤیا چه دید؟ فتنه فتّانهای ست شهر آشوب شکسته طَرفِ نقاب و، گُسسته بندِ قبا به شیوه، چون قلم سِحرِ سامری فتنه به غمزه، چون غزلِ قیس عامری غوغا به بِنتِ عامره مانَد، که در بلادِ عرب ستاره ایست درخشان و، شاهدی یکتا ولی چو شعله، که از خشک و تر نیندیشد سَلیطهای ست، کجا پرده و کجا پروا؟ کمانه بسته، چو تیرِ شهاب میآید که موج سر همه کوبد، به سینه خارا علی جوانِ یلی بود، نو خط و نورَس ولی کجا سگ نفس و حریم شیر خدا؟ رسید در حرم حُرمت و عفافِ علی به عشوه کرد سلامی و، گفت: من دنیا مرا به عقد خود آور، که من برای علی براتِ عِزّتم از بارگاهِ عِزّ و عُلا قبولِ صیغهی عقد و، کلیدِ گنج الست نهفته زیر زبانت، یکی بگوی: بلی کلید هر چه خزانه است، بر تو خواهم داد جهیزِ من شجرِ الخُلد جنّتُ المأوا علی مخاطره ها دیده، جنگها کرده ولی چه بود که اینجا عظیم یافت بلا؟ «جهاد اَکبرِ» سردارِ دین و تقوا بود در این مخاطره لرزید عرش و فرش و سما علی به چشم خدا، خیره شد به دختر و یافت جمال سیرتِ زشتش، به صورتِ زیبا ببین چه گفت؟ که ابقا به هیچ نکته نکرد برو برو، که تو با کس نمیکنی اِبقا برو، تو گرسِنِه چشمانِ کور دل بفریب که من به فضلِ خدا، سیرم از جهانِ شما من از جهانِ شما، جمله قانعم به کفاف بدان قدر، که رضا داده کارگاهِ قضا من از جهان به همین قوت قانعم، آری کجا رسد همه دنیا، به یک تنِ تنها از این گذشته، جهان خوان لاشخوران است به میهمانی کرکس، نمیرود عنقا من از جهان تو یک گوشه خواهم آن هم پی مبادله با زاد و توشهی عقبا گرفتم این که جهان را، همه به من دادی مگر نه که سیر و مسیر جهان بُوَد، به فنا چگونه کام علی را، روا توانی ساخت جهان نساخته هیچ آفریده کامروا کدام عهد تو بستی، که باز نشکستی کدام عاشق بی دل، که از تو یافت وفا مگر نه پادشههان را و، پهلوانان را به زیر خاک و گِل و تخته سنگ، دادی جا مگر نه خاتم پیغمبران محمّد، پیمبر رفت که بود سر گُل اولادِ آدم و حوّا دهانِ گرگ اجل را، کجا توانی بست؟ که دوخته چشم حریصِ گور، به ما حریف باخته، تا رفت دور خود پیچد فتاد، پرده اش از روی کید و مکر و ریا عوارض از بَزَک و، زرق و برقها همه ریخت حقایق آن که در پرده بود، شد پیدا خدا به دور! چه عفریت بد هیولایی عجوز و عاریتی، جمله بر تنش اعضا مظاهر حق و باطل، جدا شدند از هم خدا گشاده جبین بود و، اهرمن رسوا دوباره بیلِ علی شد بلند و میدانی به گوش دیو چه میگفت با زبان صدا: برو به کار خود ای دون، که در دیارِ علی به عالَمی نفروشند، مویی از زهرا