نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

میایستم امروز خدا را به تماشا ای محو شکوه تو خداوند سراپا ای جانِ جوانمرد به دامان تو دستم من نیز جوانم، ولی افتادهام از پا با آمدنَت قاعدهی عشق به هم ذیخت لیلای تو مجنون شد و مجنونِ تو لیلا ای منطق رفتار تو چون خُلق محمد معراج برای تو مهیّاست، بفرما این پردهای از شور عراقی و حجاز است پیراهن تو چنگ و جهان، دست زلیخا لبتشنهی لبهای تو لبهای شراب است لب وا کن و انگور بخواه از لب بابا چون چشم تو دل میبَرد از گوشهنشینان شد گوشهی ششگوشه برای تو مهیّا مجنون علی شد همهی شهر ولی من مجنونِ علیاکبر لیلام به مولا ***** دل من با سر زلف تو منافات نداشت داستان سخن عشق خرافات نداشت عشق نیکوست، ولی دل ز فراق آزُردهست باده جز درد خماریِ خود آفات نداشت مستِ چشمانِ خمار شررآلود توایم گر نبودی تو، سخن میل اضافات نداشت گرچه در فنّ سخن زیر و زبَر بسیار است زلف، آشفته نکن چونکه خطر بسیار است زیر بار غم تو پای قلَم میشِکند اینهمه جلوه نکن ضعف هنر بسیار است مست چون میگُذری بر سر ما دقّت کن ای که از خنجر ابروی تو سر بسیار است میکنم مدح تو اینگونه که بهتر نشود بعد الله و تو دیگر کسی اکبر نشود
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد