میایستم امروز خدا را به تماشا
سیدمهدی میردامادپسندیدن3
بازدید1.2K
میایستم امروز خدا را به تماشا ای محو شکوهِ تو خداوند سراپا ای جانِ جوانمرد، به دامان تو دستم من نیز جوانم ولی افتادهام از پا آتش بزن، آتش به دلم، کارِ دلم را ای عشق، نینداز از امروز به فردا آتش بزن، آتش به دلم ای پسرِ عشق یعنی که نکن با دلِ من هیچ مدارا با آمدنت قاعدهی عشق بههم خورد لیلای تو مجنون شد و مجنونِ تو لیلا تا چشم گشودی به جهان ساقیِ ما گفت المنّتة لِلّه که درِ مِیکده شد باز چون چشم تو دل میبَرد از گوشهنشینان شد گوشهی ششگوشه برای تو مهیّا از گوشهی ششگوشه دلم با تو سفر کرد ناگاه درآورد سر از گنبد خضراء مجنونِ علی شد همهی شهر ولی من، مجنون علیاکبرِ لیلام به مولا اَبروی تو پیوسته بهم خوف و رجاء را چشمان تو کانونِ تولّی و تبرّی از جنس پَر و بال و فرشتهست بُراقت معراج برای تو مهیّاست، بفرما این پردهای از شور عراقی و حجازیست پیراهن تو چنگ و جهان دست زلخیاست لبتشنهی لبهای تو لبهای شراب است لب وا کن و انگور بخواه از لبِ بابا دل مانده که لبهای تو انگور بهشتیست یا شیرِ خدا روی لبت کاشته خرما عالم همه مبهوتِ تماشای حسیناند هر چند حسین است تو را محوِ تماشا تا باز کنی بر سر این دشت پرت را فریاد کند لشکر دشمن ظفرت را لبریزِ سر و دست کنی دور و برت را دیدند همه ضربهی تیغِ دو سرت را از مِیمَنه سر تا که زدی مِیسَره پاشید ششگوشهی میدان همگی یکسره پاشید گیرم که طبیبی سرِ بیمار نیاید گیرم که بهجز آه زِ من کار نیاید در خانهی تو غیر کرم بار نیاید جایی ننوشتهست، گرفتار نیاید تا خانهی تو هست، گرفتار نباشد در شهر بهجز جمعِ بدهکار نباشد هنگام اذانت شده وا کن گرهها را بگشای به محرابِ خدا پنجرهها را بر باد بده با گذرت خاطرهها را ما حلقه به گوشیم، ببین دایرهها را ما شیشهی اشکیم، شکستیم علیجان پایینترِ ششگوشه نشستیم علیجان