
(من نمیدانم کجایی در مسیر کربلایی کوفه برگشته به عهدِ بی وفایی) 2 خورده پیشانیِ کوفه مُهر نامردی ای که اهل بیت را همراهت آوردی کاش برگردی در میان کوچهها ای حسین جان ماندهام بی آشنا ای حسین جان جانِ من کوفه نیا ای حسین جان... بغض غربت در گلویم بسته شد درها به رویم آخر از این بی حیایی چه بگویم؟ در دلِ من جمع گشته غربتِ عالم بی قرار از غصهی زنها و اطفالم فکرِ گودالم ای عزیز مصطفی ای حسین جان ای ذبیحاً مِن قِفا ای حسین جان جانِ من کوفه نیا ای حسین جان... بر سرِ دارالاِماره قلبم از غم پاره پاره نازک است آخر گلوی شیرخواره سنگهای کوفه شد آماده از بهرت میروم اما دمِ آخر در این شهرم فکر نامحرم آتش است و خیمهها ای حسین جان دستهای بی حیا ای حسین جان جان من کوفه نیا ای حسین جان...