نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

مُقَرَّم تو مقتل اینجوری گفته پیراهنی رو که فاطمه بافته حرمله تار و پودشو شکافته مقتل خوندمو چند روزه مریضم سر ذبحِ سرت بِهَم میریزم بردند تا تحقیرت کنند عزیزم اصلا از مادرت حیا نکردن نَحرت کردن و اعتنا نکردن با یه ضربه سرو جدا نکردن با دوازده ضربه سرو بریدن پیکرت رو روی زمین کشیدن شمر اگه بره سَنان نمیگذره تو قتلگاه تو زمان نمیگذره حتی ازت دَمِ اذان نمیگذره تو قتلگاه تو زمان نمیگذره غروب شد خورشید نشست شمر ولی از تنت پا نشد اذون گفت نمازش رو بست راه حلقت ولی وا نشد یک زن تنهام چطور شمرو ازت جدا کنم پاشو اذون مغربه من به کی اقتدا کنم کار از کار گذشت مرکب از تنِ تو هربار گذشت از دل خواهرت انگار گذشت کار از کار گذشت کار از کار گذشت زینب از میون اَنزار گذشت از دل کوچه و بازار گذشت عمه جانم عمه جانم، همه جانِ قد کمانم عمه جانم عمه جانم، عمه جانِ نگرانم
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد