
کشیدم از عذابِ دوریات چه دردسرهایی گلاویزم ز هجرانت همیشه با خطرهایی به دریای غرور و کِبر افتادم مرا دریاب عزیزِ فاطمه تو مُنجیِ درماندهترهایی به دورِ سفرهی مهمانیِ تو پادشاهانند ولی دنبالِ سائلها و اینگونه نفرهایی خبر داری سُراغم را کسی دیگر نمیگیرد؟ میآمد کاش روزی از وصالِ تو خبرهایی منم که بیشتر از بچّهها مُحتاجِ اِحسانم تویی که مهربانتر از تمامیِ پدرهایی بغل کردی مرا در خواب و بوسیدم عَبایت را هنوز آن خوابِ خوش دارد به جانِ من اَثرهایی دو دَستم بَسته شد امّا نخوردم بر دَرِ بَسته صدایت کردم و دیدم همینجا پُشتِ درهایی بیاور نُسخهی من را عَلاجم جُز زیارت نیست برایم دوری از کربُبَلا دارد ضَرَرهایی سخن از هِجر باشد خواهری دور از برادر نه چه سنگین است روی شانهها بارِ سفرهایی از آن صبحی که معصومه نبوسیده رضایش را سراغش آمده از نیمهشب دردِ کمرهایی سراغش آمده دردِ کمر، نامحرم امّا نه عَقیله رفت بین جَرّ و بحثِ رهگذرهایی حسین، حسین...