نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده

صدای طفل ساکت شد صدای خیزران پیچید خبر آمد که زینب دست خود را بر سرش بگذاشت صدای نالهی عمه که میگفت الامان خبر داری که بعد از تو به کوچه گردی افتادم خبر داری که گیسویی به دست ساربان افتاد فقط یک دفعه پیش زجر طفلی از عمویش گفت چنان سیلی به دختر زد صدا در کاروان پیچید عمو شرمنده بود و جای او بابا به پیشش رفت همینکه دید سر را در خرابه بوی نان پیچید
هنوز نظری ثبت نشده