
شکر خدا دیدم دوباره پرچمت را شکر خدا دیدم سیاهیِ غمت را دیدم دوباره روضههای ماتمت را دیدم دوباره نوحه و شور و دَمت را باور نمیکردم مُحرم را ببینم بر سردرِ این خانه پرچم را ببینم ما را همین شور عزایت زنده کرده ما را نوای نینوایت زنده کرده ما را هوای روضههایت زنده کرده ما را نسیمِ کربلایت زنده کرده ما در میان روضهی تو قد کشیدیم از لطف تو امروز ما اینجا رسیدیم امسال اگر که باز هم این روضه برپاست ما که یقین داریم از الطاف زهراست بیبی دعایش تا ابد پشت سر ماست زهرا نگهدارِ تمام سینهزنهاست دستِ شکسته، اسم ما را هم نوشته خوب و بدِ ما را همه باهم نوشته یادم نخواهد رفت لطف مادرت را او لطف کرده راه داده نوکرت را او جمع کرده خادمانِ محضرت را پس گرم کرده او تنور منبرت را از سوز آهش قلب این عالم گرفته ذکرِ بُنَیَّ یا بُنَیَّ دَم گرفته هم ماهیِ دریا برایت گریه کرده هم مادرت زهرا برایت گریه کرده هم زینبِکبری برایت گریه کرده دنیا و مافیها برایت گریه کرده جان عزیزت اشک را از ما نگیری این اشک را از چشم نوکرها نگیری من آمدم امشب بسوزم پابهپایت تا چند خطی روضه بنویسم برایت روضه بخوانم از تنِ در خون رهایت یادی کنم از ماجرای بوریایت خورشید بودی بر نوکِ نِیها نشستی ای جانِ زینب، پشت زینب را شکستی **** ای حضرت غریبِ من ای آشنای من ای کعبهی معظّمهی کربلای من زانو بگیر تا به زمین نازلم کنی رحلی گذار تا برسد آیههای من هرجا تویی بهشتِ معلّای زینب است صحرا و خانه فرق ندارد برای من خونِ تو با اسارت من جلوه میکند پس انتهای توست همان ابتدای من تا شیرهای آلِ علی دورِ زینباند کربوبلاست مرکزِ دولتسرای من حالا نبین برای تو فریاد میکنم همسایه لحظهای نشنیده صدای من گفتی قرارِ گریهکنان است این زمین خرج تمام گریهکنانت بهپای من عباس خیمه را بغلِ خیمهام بزن هرجا که میروم تو بیا از قفای من زینب علیست هیچ نمیترسد از بلا گیرم به کوچهها برسد ماجرای من امروز که به شانهی تو تکیه میکنم روز دهُم چه میشود اینجا خدای من وقتی که نیزهها به تنت سجده میکنند تا عرش میرود شررِ وایوایِ من بگذار تا که ذبح شوم من بهجای تو با بچهها برو به مدینه بهجای من عالَم اسیر سفرهی خیرات زینب است نانِ بیات کوفه نباشد غذای من لعنت به نیزههای میان گلوی تو لعنت به خندهها وسط گریههای من **** تشنه بود و خاکها خونَش از رخ و گونه و جبین میریخت یک نفر خنده کرد به تشنگیاش پیش او آب بر زمین میریخت نیمه جان بود و پشت مَرکب خود بوسهاس سنگ بر جبینش زد نوبتِ تیر حرمله شد آه، از پشت زین زمینش زد فاصله کم شده کمانداری تیرها را دقیقتر میزد یک نفر بر آن تنِ زخمی نیزهاش را عمیقتر میزد آن وسط چندتا حرامزاده بدنی ریزریز میکردند با لباسی که از تنش کندند تیغشان را تمیز میکردند **** صَلَّاللهُ عَلَیکَ یا عطشان مقتل میگه افتادی آقاجان مقتل میگه، از مادر آب خواستی آقا بردن پیرهنت رو راستی تنها نگذار، اُمّ المصائب رو خیمه نفرست، اسبِ بیصاحب رو خواهرت به نفسنفس افتاد خیمه دستِ شمر و شبث افتاد **** رباب آمده با اصغرش، خوش آمده است رقیه آمده با اکبرش، خوش آمده است چقدر خوب که جمع بزرگها جمع است تمام قافله پروانه، عمّه هم شمع است چه با شکوه میآید زِ محملش پایین سرِ تمامیِ مردان، مقابلش پایین اما چرا کسی نمیآید سلامشان بکند **** سفارشها مادر کرده به من بهم داده یه کهنه پیروهن شنیدم اینجا میشی بیکفن بمیرم من آه ای جانم وای از اون لحظه که دورت حلقهی دشمن باشه زینبت جون میده وقتی که سرِ تو دعوا باشه وای اگر به خیمهی ما پای دشمنهات وا شه نباشی خیمه، میره به غارت نباشی زینب میره اسارت دور از چشمای، تو و اباالفضل به دخترات هم، میشه جسارت منم زینب ناموسِ مرتضی ندیدن سایهم رو هیچ کجا الهی اینجا بین دشمنا نمونم من آه ای جونم، آه و حسرت داغِ غربت، میشینه روی قلبم تو بگو که، من چهجوری سر کنم با این ماتم میشه ناموسِ تو داداش همسفر با نامحرم از کوفه تا شام، نگاه اغیار سیلی و دشنام، کوچه و بازار سهساله داره، قافلهی ما نداره انقدر، طاقت آزار