
واحد 1 شاه شمداد قَدان خسرو شیرین دهنان كه به مژگان شكند قلب همه صف شكنان مست بگذشت و نظر بر من درویش انداخت گفت كی چشم و چراغ همه شیرین سخنان تا كی از سیم و زرت كیسه تهی خواهد بود ؟بنده ی من شو و بر خور ز همه سیم تنان كمتر از ذره نی ای پست مشو مِهر بورز تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان پیر پیمانه كش من كه روانش خوش باد گفت پرهیز كن از صحبت پیمان شكنان دامن دوست به دست آر و ز دشمن بگسل مرد یزدان شو و فارق گذر از اهرمنان با صبا در چمن لاله سحر میگفتند كه شهیدان كه اند این همه خونین كفنان در زلف چون كمندش ای دل مپیچ آنجا سرها بُریده بینی بی جرم و بی جنایت