نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

تَه گودال که جای پسر زهرا نیست جای قرآن که به زیر سُم مَرکبها نیست آغازِ روضه بود نظر کردنش به آب شرمنده بود مثل اباالفضل از رباب مثل رباب ماند پس از آن در آفتاب ای کاش رفته بود علیاصغرش به خواب هرچند که مثل حضرت زینب صبور شد آنقدر گریه کرد از این غم که کور شد ویلی علی شبلی که چشمش تیر خورده از هر طرف هم نیزه هم شمشیر خورده ویلی علی شبلی دو دستش را بریدند قدّ رشیدش را به خاک و خون کشیدند ویلی علی شبلی که سد شد راه چاره با تیری که شد مَشک آبش پاره پاره ویلی علی شبلی عمود آهنین خورد با صورت از مَرکب علمدارم زمین خورد ویلی علی شبلی که از بالای نیزه دیده کتک خورده رقیه پای نیزه **** خواستم تا به ابد فاطمه باشد نامم گریههای حسن و زینب کبری نگذاشت به همین اُمّ بنین بود دلم خوش اما چه کنم من خبر مرگ پسرها نگذاشت خواستم قبر تو کوچک بکِشم من که رباب گریه میکرد زِ بس وقت تماشا نگذاشت خواستم بر تن صدپارهی تو گریه کنم ارباً اربا شدنِ اکبرِ لیلا نگذاشت لحظهای نیست که بر حرمله نفرین نکنم آخه فرق بین گل ششماهه و سقّا نگذاشت خواستم بهر زمین خوردنِ تو ناله کنم اما با سر افتادنِ آن سیّد و مولا نگذاشت خواستم روضهی گودال بخوانم اما گریهی روز و شبِ زینب کبری نگذاشت **** دلش از غم و غصّهها کنده شد خبر آمد و سخت شرمنده شد خبر راویِ داغی از کربلاست در این داغ، عالم بسوزد رواست که در پیش چشم تر زینبین زده چکمهپوشی لگد بر حسین همان چکمهپوشی که فامیلِ اوست همانی که بسیار بیچشم و روست نه تنها سر از شاهِ دین چیده شد به جان دادنش نیز خندیده شد
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد