
در این غوغای بی آبی، كه خشكیده همه گل ها به اَمر تو شدم سقّا، منم عبد و تویی مولا علمدارم چه غم دارم، كه از دستم علم افتد مباد از دفتر عشقت، به نام من قلم افتد خدای كعبه جز رویت، نداده قبله ای یادم نماز آخرم بود و به سر بر سجده افتادم ببین از بادۀ عشقت، به میدان مستی افتاده مگر دامان تو گیرد، به راهت دستی افتاده امیر لشگرت بی دست، میان لشگری مانده بیا بنگر ز پروانه، فقط خاكستری مانده به تو شرط وفاداری اگر بر جا نیاوردم كمك كن تا كه برخیزم، به دور مادرت گردم