حیا به پاکی تو اقتدا مکرر داشت علی به یمن تو در خانهاش دو کوثر داشت خوشا به حال حسینی که چون تو خواهر داشت و با تو فاطمه آیینهای برابر داشت میآید از گل سجادهی تو عطر خدا فدای نافلههایت عقیلهی طاها اراده کرد خدا تا به عشق جان بدهد به خاک سرد زمین، نور آسمان بدهد تو را نشان تمام پیامبران بدهد که پیش صبر شما، صبر امتحان بدهد و آستان شما کوه، سجده خواهد کرد و هر مجاهد نستوح، سجده خواهد کرد تو آمدی و کس و کار من شدی بیبی میان حادثهها شیرزن شدی بیبی شبیه مادر خود، ممتحن شدی بیبی کسای روی سر پنج تن شدی بیبی همیشه ذکر لب اهل بیت، نام شماست منم غلام کسی که خودش غلام شماست پناه امت پیغمبر است چادرتان زمانه وحشت ما سنگر است چادرتان یقین که فاتح صد خیبر است چادرتان و سایهبان وسط محشر است چادرتان ندیده مردیه دوران به مردیه این زن که رفته است به جنگ عقیده با دشمن در اوج غربت آنکه تاب آورد زینب والله که کار خودش را کرد زینب از کربلا تا شام غیرت بود این زن یک مرد اگر دارد جهان آن مرد زینب اگرچه رنج و بلا دید، جا نزد اصلا به راه عاشقیاش پشت پا نزد اصلا به جز حسین کسی را صدا نزد اصلا و دست رد به غم کربلا نزد اصلا درست مثل علی، در نبردها غوغاست شجاعتش به خدا چون شجاعت زهراست عقیله بود ولی در حصار غربت بود هجوم درد به قلبش ورای طاقت بود همیشه سهمیهاش از جهان، مصیبت بود دلش شکستهی گودال بود و غارت بود نرفته است ز یادش هجوم سرنیزه سری که ذبح شد از پشت و رفت بر نیزه نبین که کاغذ شعر من از این بند نم دارد که مدح تو بدون روضهات یه چیز کم دارد کنار نام حسین ابن علی، نام تو غم دارد دگر بر عهدهی من نیست، از اینجا قلم دارد دلم را میبرد گویا دم دروازهی ساعات میان خندهها میریخت اشک عمهی سادات سینهی سوختگان در تب و تاب است اینجا اشک در چشم عزادار رباب است اینجا دستها بسته به زنجیر و طناب است اینجا خاک عالم به سرم سام خراب است اینجا خار و خس در عوضه عنبر و عود است اینجا صورت فاطمهها، جمله کبود است اینجا عیسی شدی که اینهمه بالا ببینمت دریا شدی که اینهمه والا ببینمت فعلا نپرس طرز ورود مرا به شهر بگذار گوشهای تک و تنها ببینمت تو که کیمیا فروشی نظری به قلب من کن که بضاعتی نداریم و فکندهایم دامی حسین وای ... سنگ از در و دیوار شهر شام میبارد تا کی مصیبت از در و دیوار میبینی ما که نمی دیدیم رنگ کوچه را حتی حالا چقد این روزها بازار میبینیم شامیان اشک عزیزان خدا را دیدند جای همدردی بر حال علی خندیدند عوض رخت سیه، جامهی نو پوشیدند همه در پای سر خون خدا رقصیدند کینهی کهنهی خود را ز علی نو کردند سر هر کوچه بنی فاطمه را هو کردند شام در چشم بنی فاطمه، شام آمده بود سنگها بر سرشان از لب بام آمده بود دختر فاطمه در محضر عام آمده بود همراه دختر زهرا سه امام آمده بود نالهها بود که از سینه رها میکردند هر سه بر زینب مظلوم، دعا میکردند مپرس از چه نماز نشسته میخوانم خمیده خسته دویدم، دویدنی که مپرس نفس بریده بریدم امان دشمن را به ذولفقار حجابم بریدنی که مپرس غروب بود و رسیدهاند بچه آهوها ز چنگ گلهی گرگان رمیدنی که مپرس حسین... هزار بار بریزید اگر که بر سر من ززسینه بانگ برآرم، علی است رهبر من مرا زدید بیایید دوباره باز بزنید به شرط آنکه ببندید چشم شوهر من دستهایم بسته بود و همسرم را میزدند من جگر سوختهی زخم زبانم زهرا همه گفتند علی بود و زنش را کشتند ناگزیرم دگر از شهر مدینه بروم لطمه بر حوریهام اینجا زدند روز روشن بود زهرا را زدند صدای پای رفتن از در و دیوار میآید علی تابوت میسازد، تبسم میکند زهرا ملائک کودکی را از میان شعلهها بردند که با لحن لالایی تکلم میکند زهرا حق بده گر چنین خمیده شدم قد پنجاه سال دیده شدم حسین جان ... تو که میسوختی محسن عجب آغوش گرمی داشت از این غم هیچکس مثل رباب آتش نمیگیرد کس نکشته کودک شش ماههی معصوم را دیر آمدی حادثه او را ز ما گرفت وقت حساب صبح قیامت اول برای مادرمان گریه میکنیم خیز با نغمهی مادر مادر رو کن بر حرمت شما از چه بهم پیوستید حرم زخم نمک خورده بیا محرم یار زهرای کتک خورده بیا