
بِین بقیع، زائر تنها ولیِ عصر ای صاحب دو دیدهی دریا ولیِ عصر آتش زده به سینهی تو غربت بقیع درد عزای باقر و این خلوت بقیع در التهابِ رفتن حُجّاجِ مستطیع نه سینهزن نه گریه کنی مانده در بقیع داری به دل شرار غم باقرالعلوم روی لبت نشسته دم باقرالعلوم پیش مزار خاکی جدّت نشستهای صاحب عزای صاحب قلب شکستهای در نیمی از روز موی سر او سپید شد گویی کنار جدّ غریبش شهید شد او هم کنار آب عطش را کشیده است آه رباب و اصغر او را شنیده است او دیده است پیکر صدپاره بر عبا یک قد کشیده زیر سم مرکب از جفا او انتظار آب کشیده است در حرم لطمهزنان شده دم افتادن علم اُسقونی از میانهی مقتل شنیده است همراه عمّه آه ز سینه کشیده است رأس بریده بر سر نی دیده است او با یک تن بدون کفن گشته روبهرو ...... نغمهی شادی سروده شد ای وای کهنه پیرُهنش هم ربوده شد او دیده است آتش دامان دختری در زیر پای اسب عدو یاس پرپری او هم به روی ناقهی عریان سوار شد بر زخم تازیانهی دشمن دچار شد پنجاه سال او به غم خیزران گذشت هر لحظه با مرور غم کاروان گذشت