
عمری به هر کوی و گذر گشتم که پیدایت کنم اکنون که پیدا کردهام بنشین تماشایت کنم بنشین که من با هر نظر با چشم دل با چشم سر این جان بر لب مانده را مهمان لبهایت کنم ای چشم تو شیشهی عمر من، آغوش تو غربتم را وطن بازی نکن با من و دیده را در پردهی آخر آتش مزن بنشینم و بنشانمت آن سان که خواهم خوانمت هر لحظه خود را مستتر از روی زیبایت کنم ای ماه دنیاهای من، خورشید فرداهای من تا کی تمنّایت کنم؟ تا کی تمنّایت کنم؟ یأبن الحسن، یأبن الحسن