
به یاد آن لحظاتی که نیزه بالا رفت میون پیکر تو نیزههایشان جا شد به یاد آن لحظاتی که سنگها بارید هزار و نهصد و پنجاه جوی خون وا شد ز بس که زخم بر آن جسم پاره پاره زدند تنت میانه گودال چون معما شد به یاد آن لحظاتی که روی سینه نشست به یاد آن لحظاتی که با سرت پا شد به سمت گودال از خیمه دویدم من شمر جلوتر بود دیر رسیدم من سر تو دعوا بود ناله کشیدم من سر تو رو بردند دیر رسیدم من از صدای الیّ گفتن تو جگرم از غمت کباب شده چند ساعت شبیه عمری رفت بدنم را ببین چه آب شده نیزهها را یکی یکی ای وای از تنت ای برادرم ای وای چند تا تیر بد قلق اما جان شیرین مادرم ای وای سر نداری به پیکرت اما چند جمله ز خواهرت بشنو حرفهایی به قلب من مانده که نگویم به هیچکس جز تو خیمهها را یکی یکی گشتم با همین حال زار و پر دردم همه را جمع کردم آخر، وای جز دو تا کودکی که گم کردم