نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

انقده بیتابم که خدا میدونه آخه مهمون دارم توی این ویرونه چهرهم کبوده، موهام سفیده بیا که جونم به لب رسیده یه جوریام انگار خیلی پیرم جلو چشم عمّه از حال میرم همه شبها از درد تا سحر بیدارم انقده میسوزه جای اون گوشوارهم بابا! به چشمام سویی نمونده چادر نمیخوام مویی نمونده تا حالا هزار بار از درد مُردم از شبی که سیلی از زجر خوردم عمّههام از غصّه انگاری بیهوشن اینا میخوان مارو ببَرن بفروشن اینو کجای دلم بذارم؟ بدونِ عمّه تمومه کارم از وحشت بازار هِی مینالم
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد