امروز قبوله زیره بر کرمان کن

امروز قبوله زیره بر کرمان کن

[ حاج مجتبی روشن روان ]
امروز قبوله زیره بر کرمان کن
خشکیده‌ام و اراده‌ی باران کن
منّت بگذار و خویش را منّان کن
مدّنظرت هر آن‌چه باشد آن کن

جای صِله، عشق به من احسان کن
روح پدرم را به نجف مهمان کن
****
فضلی کن و بر زبان من نازل شو
با یک دو سه موج راهیِ ساحل شو
آقای کریمِ سفره‌ی سائل شو
ای قبله! کمی مایل شو

لطفی به منِ شاعرِ سرگردان کن
روح پدرم را به نجف مهمان کن
****
لکنت شده‌ام تا که زبانم بدهی
یک عمر گرسنه‌ام که نانم بدهی
باید که تو راه را نشانم بدهی
وقتش شده است آسمانم بدهی

آوازِ کلاغ را تو خوش‌‌الحان کن
روح پدرم را به نجف مهمان کن
****
تو دیکته کن هر آن‌چه می‌خواهی را
در بحر کرم روانه کن ماهی را
از بنده نگیر شوقِ همراهی را
کافر مشمار این علی‌اللّهی را

مدّنظرت هر آن‌چه باشد آن کن
روح پدرم را به نجف مهمان کن
****
از بس که وجود تو پُر از اسرار است
کرّار شدن خلقتِ بی‌تکرار است
این سُفتنِ ما چو سایه بر دیوار است
گفتن زِ تو چون مدحِ خدا دشوار است

پس لطف کن و کار مرا آسان کن
روح پدرم را به نجف مهمان کن
****
عقلم به تو قد نداد و سرمستِ تو شد
از هر طرفی دچار بن‌بستِ تو شد
هر چیز که گشته هست، از هستِ تو شد
شک نیست که خلقِ خلق با دستِ تو شد

خلّاق تویی، بس است، کم کتمان کن
روح پدرم را به نجف مهمان کن
****
دریای کرم کنار دارد؟ هرگز
این بازیِ ما قمار دارد؟ هرگز
دل بی‌نجفت قرار دارد؟ هرگز
یا این‌ که خدا مزار دارد؟ هرگز

با این همه باز، روزی‌ام ایوان کن
روح پدرم را به نجف مهمان کن
****
آن دَم که تو تیغ می‌کِشی از کمرت
چون صاعقه هر کجا بپیچد خبرت
صد پشته زِ کشته پُر شود دور و برت
مثل مَلک‌الموت شلوغ است سرت

پس نیّتِ برگشتنِ از میدان کن
روح پدرم را به نجف مهمان کن
****
جنگیدنِ تو اگرچه تفسیر نداشت
یا چون تو کسی شیوه‌ی شمشیر نداشت
یا این‌که دلِ شیرِ تو را شیر نداشت
در پیش یتیم زانویت گیر نداشت

چون بچه‌یتیم‌ها به من احسان کن
روح پدرم را به نجف مهمان کن
****
در شعله خلیل با تو آقایی کرد
عیسی به علی، علی مسیحایی کرد
موسی روی نیل با تو موسایی کرد
احمد زِ دَم تو عرش‌پیمایی کرد

کم این همه آشکار را پنهان کن
روح پدرم را به نجف مهمان کن
****
در روز اَزَل که خلق، انسان می‌شد
هر آن‌چه که بود تحت فرمان می‌شد
گر جلوه‌ای از شما نمایان می‌شد
ابلیس هم از علی‌پرستان می‌شد

پس قصدِ نجاتِ هرچه نافرمان کن
روح پدرم را به نجف مهمان کن
****
گَه لطف تو آشکار و گَه پنهان است
شک نیست که حُبّ تو خود ایمان است
وقتی مدد تو شامل انسان است
پس با تو اولوالعزم شدن آسان است

اعجازِ نبی ساختن از انسان کن
روح پدرم را به نجف مهمان کن
****
از این‌ که به کفر گَه می‌افتیم ببخش
از لغو، زبان خود نرُفتیم ببخش
آن‌گونه که بایدت نسُفتیم ببخش
گر شعر شکسته‌بسته گفتیم ببخش

از کیسه‌ی یا جابرِ خود جبران کن
روح پدرم را به نجف مهمان کن

پربازدید‌ترین‌های شعر مدح حاج مجتبی روشن روان امیرالمؤمنین (ع)(اعياد و ولادت‌ها)

پربازدید‌ترین‌های شعر مدح امیرالمؤمنین (ع)(اعياد و ولادت‌ها)

محبوب‌ترین‌های امیرالمؤمنین (ع)(اعياد و ولادت‌ها)

محبوب ترین‌های حاج مجتبی روشن روان

نظرات